ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

65

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

آنگاه از اسب فرود آمد و سرگرم خوردن شد . صلاح الدين به لشكريان خود فرمان داد كه بر فرنگيان حمله كنند و در جنگ با ايشان بكوشند . يكى از سرداران او كه جناح خوانده مىشد و برادر مشطوب بن على بن احمد هكارى بود پيش او رفت و گفت : « اى صلاح الدين ، به مملوكان خود كه ديروز آن غنائم را بردند و سربازان را مىزدند و هر چه به دستشان بود از دستشان مىگرفتند ، بگو كه بروند و بجنگند . چرا وقتى كه پاى جنگ در ميان است ما بجنگيم و وقتى كه غنيمتى به دست مىآيد آنها ببرند ؟ » صلاح الدين از سخن او به خشم آمد و از فرنگيان دست كشيد و برگشت . او ، كه خدايش بيامرزاد ، بردبار و جوانمرد بود و در عين قدرت و توانائى ، بخشايش بسيار داشت . پس از آن گفت و گو به اردوگاه خويش رفت و آن جا ماند تا لشكريان وى همه گرد آمدند . پسر او ، افضل ، و برادر او عادل و سپاهيان شرق به خدمت او رسيدند . آنگاه با اين سپاه به رمله رفت تا وضع خود و وضع فرنگيان را بررسى كند و بسنجد . اما فرنگيان در يافا ماندند و از آن جا دور نشدند .